عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

  • پنل اعضا

  • آمار بازدید

    • کل (online):۲۰۲۶
    • اعضاء (online):۰
    • میهمان (online):۲۰۲۶
    • بازدید امروز::۲۰۰۱۹
    • بازدید دیروز::۱۰۳۰۲
    • بازدید کل::۴۷۳۸۳۵۱۵
  • نظرسنجی

    کرونا ساخت کجاست؟

  • تبلیغات

با عضویت در سایت، شما نیز می توانید مطالب جالب خود را برای ما ارسال نمایید، تا به نام خودتان در سایت نمایش داده شود.

جهت ارسال مطالب خود بایستی ،عضو سایت باشید.

سبد خرید

چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
  • کد رهگیری

05 مهر 1399 |

خوش آمديد!
خوش آمديد!

با عضویت در سایت، شما نیز می توانید مطالب جالب خود را برای ما ارسال نمایید، تا به نام خودتان در سایت نمایش داده شود.

جهت ارسال مطالب خود بایستی ،عضو سایت باشید.

دسته بندی

  • ديدار با سيمرغ - عطار نيشابوري

  • برگرفته از منطق الطیر از کریم زیانی
  • تعداد بازدید : ۴۰۰۷
    تاریخ نشر : 19 دی 1390

ديدار با سيمرغ - عطار نيشابوري

برگرفته از منطق الطیر از کریم زیانی
ديدار با سيمرغ - عطار نيشابوري

گفت ما را هفت وادی در ره است         چون گذشتی هفت وادی  درگه است

 

چون هد هد شرح وادی ها را به پایان رساند مرغان دریافتند که چه بلاها و مشکلات و سختیها در پیش رو دارند و چه کار سترگی است رسیدن به درگاه سیمرغ. همین که هد هد دم از گفتار بست ;

زین سخن مرغان وادی سر به سر     یرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کان مشکل کمان      نیست بر بازوی مشتی ناتوان

دریافتند که این تلاش عظیم برای بازو و دوش ناتوان آنها باری گران است .

زین سخن شد جای ایشان بیقرار           هم در آن منزل بسی مردند زار !

و تنها آن گروه از مرغان که آتش شوق دیدار شاه در جانشان شعله ور بود و بر استقامت بودند با هراس و اظطراب گام در راه نهادند  و  . . . رفتند و رفتند و رفتند .

سالها رفتند در شیب و فراز     صرف شد در راهشان عمر دراز

آن چه ایشان را در آن ره رخ نمود      کی توانم شرح آن پاسخ نمود

و تو نیز اگر روزی پای در راه نهی و همه دشواریها  را به جان خریدار گردی و از رفتن نمانی !

باز دانی آن چه ایشان کرده اند    روشنت گردد که چون خون خورده اند

سرانجام از میان آن گروه عظیم مرغان , شمار اندکی به آن جایگاه رسیدند  چنانکه از هر هزار . . . یکی ! چند ین تن در دریاها غرق شدند و گروهی ناپدید گردیدند . برخی بر قله کوهها از تشنگی و بیم و هراس  یا آسیبهایی که دیده بودند جان باختند .

باز بعضی را, ز تف آفتاب          گشت پرها سوخته , جانها کباب

باز بعضی در بیابان, خشک لب         تشنه در گرما بماندند از تعب

باز بعضی سخت رنجور آمدند        باز پس ماندند و رنجور آمدند

باز بعضی در تماشا  و طرب       تن فرو دادند , فارغ از طلب

چند مرغی نیز در آرزوی خورد و خوراک دیوانه وارخود را به کشتن دادند . بعضی به تماشای شگفتیها و سرگرمیهای بین راه مشغول شدند و از رفتار ماندند . برخی نیز شکار شیر و پلنگ گردیدند .

عاقبت از صد هزاران تا یکی     بیش نرسیدند آنجا اندکی

و چنین بود که سرانجام تنها سی تن از آنان به جایگاه مطلوب رسیدند .

سی تن بی بال و پر, رنجور و سست      دل شکسته ,جان شده ,تن نادرست !

اما. . . .

حضرتی دیدند بی وصف و صفت         برتر از ادراک و عقل و معرفت


 

برق استغنا چنان تابش و درخششی داشت که صد جهان را یکدم می سوخت . مرغان می دیدند که هزاران هزار اختر و سیاره شوکتمند  حیران و رقصان همچون دانه های غبار به گرد آن بارگاه می گردند و آفتاب با عظمت پیش درخشش جمالش به چشم هم نمی آید.

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب        ذره ای محو است پیش آن جناب

کی پدید آییم ما این جایگاه          ای دریغا رنج برده ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم          نیست زان دستی که ما پنداشتیم

هست این جا صد جهان  یک ذره خاک        ما اگر باشیم وگرنه زان چه باک

مرغان دلباخته نیمه جان حقارت خود را در آن پیشگاه دریافتند و سرخورده و ناامید از ناچیزی خود روزگاری را در حسرت و حیرت و سردرگمی گذراندند . تا اینکه چاووش عزت آن بارگاه بر آنان فرود آمد . سی مرغ ناتوان پر و بال سوخته زار و نحیف را دید که غرق در حیرتند و دل پریش .

گفت :هان ! ای قوم از شهر که آید؟      در چنین منرلگه از بهر چه آید؟

چیست ای بی حاصلان نام شما ؟      در کجا بوده است آرام شما ؟

نام شما چیست و اینجا به چه آمده اید و چه کار از شما بر می آید ؟

مرغان دلخوش از آن که کسی پرسان حالشان شده به زبان آمدند و گفتند :

به این جایگاه آمده ایم که سیمرغ را پادشاه خود کنیم .. . !

ما همه سرگشتگان در گهیم     بیدلان و بیقراران رهیم

مدتی شد تا بدین راه آمدیم     از هزاران سی به درگاه آمدیم

و با این امید آمدیم که پادشاه به ما اجازه حضور و بودن در کنار حضرتش را بدهد و هر گاه رنجی را که برای رسیدن به اینجایگاه برده ایم در خور خود بیند ما را پذیرا گردد و نظر لطفی بر ما افکند .

چاووش گفت :

ای سرگشتگان ! شما باشید و نباشید پادشاه مطلق هست . صد هزار عالم انباشته از مخلوق بر درگاه این پادشاه در حکم موری بیش نیست . . . از شما چه بر می آید ؟ باز گردید و خود را بیش از این رنجه مکنید!

مرغان گرچه از این سخن چاووش عزت دل افسرده شدند و رنگ باختند  اما اندیشیدند که این پادشاه معظم چگونه ما را به خواری خواهد راند ؟ حال آنکه ;

زو کسی را خواری یی هرگز نبود       بود ور زو خواری یی جز عز نبود

گفت مجنون گر همه روی زمین      هر زمان بر من کنندی آفرین

من نخواهم آفرین هیچ کس      مدح من دشنام لیلی باد و بس

خوشتر از صد مدح یک دشنام او       بهتر از ملک دو عالم نام او

و هر چه از دوست رسد جز عزت نیست .

پس مرغان آگاه دل لب به سخن گشودند که :

جان ما و آتش افروخته . . .

پروانه کجا از آتش می هراسد و می رمد ؟ . . . مگر نه آنکه وجود و حضورش بسته آتش است ؟ پس اگر وصل یار میسر نباشد سوختن در آتش اشتیاق وصال که مقدور است !

گرچه ما را دست ندهد وصال یار        سوختن ما را دهد دست اینست کار !

گر رسیدن سوی آن درگاه نیست      خاک بوسیدن جز اینجا راه نیست

 
 

 

و این همان حکایت پروانه است :

روزی همه پرندگان جهان که از کار پروانه در حیرت بودند او را سرزنش کردند که :

آخر ای ضعیف . . . تا به کی در بازی این جان شریف ؟ تو را که وصال هرگز دست نداده و نمی دهد چرا به نادانی جان خود را بر سر این کار ناممکن می گذاری ؟

زین سخن پروانه شد مست و خراب     داد حالی جمله مرغان را جواب

گفت اینم بس که من بیدل مدام     میرسم در او و می گردم تمام !

***

مرغان که در عشق ثابت قدم بودند و اشتیاق وصال جانشان را رها نمی کرد پای تا سر غرقه درد آمدند و سوز و درد را به جان خریدند و برنگشتند . چون از آزمون آخرین نیز سزفراز بر آمدند

حاجب لطف آمد و در برگشاد     هر نفس صد پرده دیگر گشاد

شد جهان بی حجابی آشکار    پس ز نور النور در پیوست کار

جمله را بر مسند قربت نشاند      بر سریر هیبت و عزت نشاند

سپس طوماری پیش روی آنان گشود و گفت بخوانید !

چون نگه کردند آن سی مرغ زار     در خط این رقعه پر اعتبار

هر چه ایشان کرده بودند آن همه     بود کرده نقش تا پایان همه

 

مرغان حیرت زده همه کردارهای گذشته خود را در آن طومار نوشته دیدند . . . چنان که در حکایت یوسف میخوانیم :

هنگامی که برادران یوسف او را به مالک مصر می فروختند مالک مصر که قیمت را بسیار ارزان یافت برای آنکه سندیت و اعتبار معامله محرز گردد از آن ده برادر گواهی خواست و خط گرفت . آنها نیز خط دادند و امضاء کردند .

پس از آن عزیز مصر یوسف را خریداری کرد . دست خطهای برادران نیز به یوسف رسید. هنگامی که سرانجام یوسف به پادشاهی رسید روزی برادران به گدایی به دربار او آمدند و نان خواستند . یوسف گفت : من دست خطی به زبان عبری دارم که این جا کسی آن را نمی تواند بخواند اگر شما برایم بخوانید هر چه نان بخواهید به شما خواهم داد . برادران یوسف که عبری خوان بودند شاد گشتند و پذیرفتند اما همین که یوسف دستخط را به دستشان داد لرزه بر اندام یکایک برادران افتاد !نه جسارت خواندن دستخط را یافتند و نه بهانه و دستاویزی توانستند عرضه کنند .

زبانشان سست شد و لکنت گرفت و در کار یوسف حیران ماندند .

گفت یوسف گویی بیهش شدید ؟        وقت خط خواندن چرا خامش شدید ؟

جمله گفتندش که ما را تن زدن       بهتر از خط خواندن و گردن زدن!

حال مرغان نیز چنین بود . چون نیک نگریستند دریافتند که

رفته بودند و طریقی تاخته         یوسف خود را به چاه انداخته

دیدند که ای دریغ ! در طریق زندگی و روزمرگی یوسف جان را هر دم به خواری سوخته و بر سر بازار فروخته بودند بی آنکه آگاه باشند که این یوسف جان روزی پادشاه خواهد شد و آنان همچون گدا و گرسنه پیش او خواهند ایستاد! غافل که گشاد کارشان سرانجام بدست یوسف جان خواهد بود . مرغان از شرم و شوریدگی فنای محض شدند  و . . .

چون شدند از کل کل پاک آن همه         یافتند از نور حضرت جان همه

باز از سر بنده نو جان شدند        می ندانستند این تا آن شدند

کرده و ناکرده دیرینشان         پاک گشت و محو شد از سینه شان

آفتاب وصال برجانشان تابیدن گرفت و از این پرتو جانی تازه گرفتند و به نور معرفت بیناییتازه یافتند. در این دم و حال بودند که:

 

 آن " سی مرغ "  چهره "سیمرغ " را دیدند :

 
 

 

هم ز عکس روی سی مرغ جهان       چهر سیمرغ دیدند آن زمان

چون نگه کردند آن سی مرغ  زود     بی شک این سیمرغ  آن سی مرغ بود!

مرغان حیرت زده و سرگردان شدند و در آغاز ندانستند که خودشان سیمرغ شده اند .

خویش را دیدند سیمرغ تمام      بود خود سی مرغ سیمرغ تمام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه       بود خود سی مرغ در آنجایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر     بود این سی مرغ ایشان  آن دگر

ورنظر در هر دو کردندی به هم      هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

بود این یک آن و آن یک بود این     در همه عالم کسی نشنوداین

حیرت و شگفتی مرغان بیش از آن بود که به سخن در آید و چون راز را درنمی یافتند  بی زبان کردند

 از آنحضرت سوال :

کشف این سر قوی درخواستند    حل مایی و تویی در خواستند

پاسخ آن حضرت نیز بی واسطه زبان چنین آمد که

آن حضرت چون آیینه است و . . .

هر که آید خویشتن بیند در او      جان و تن هم  جان و تن بیند در او

چون شما سی مرغ این جا آمدید    «  سی » در این آیینه پیدا آمدید!   

اگر چهل پنجاه یا شصت تن هم بیایند, خود را به همان شمار خواهند دید .

گرچه بسیاری به سر گردیده اید      خویش را دیدید و خود را دیده اید

هیچ کس را دیده بر ما کی رسد     چشم موری بر ثریا کی رسد

آیا هرگز دیده اید که مور سندانی برگیرد یا پشه ای فیلی را به دندان؟ هرچه هر کس دیده و دانسته, و آنچه گفتند و شنیدند آن نبوده است که دیده و دانسته و گفته و شنیده اید !

جمله در افعال ما می رفته اید     وادی ذات و صفت  را رفته اید

می بینید که شما سی مرغ, حیران و سرگردان مانده اید و دل و صبر و جانتان را از دست داده اید . پس ما به سیمرغی اولی تریم چرا که از گوهر حقیقت هستیم ,پس . . .

« محو ما گردید "در صد عز و ناز " تا خویشتن را در " ما " از نو بیابید !

محو او گشتند آخر, بر دوام     سایه در خورشید گم شد, والسلام

 

 

 گفتار پایانی

 
 

کردی ای عطار بر عالم نثار     هاله اسرار هر دم صد هزار

شعر تو عشاق را سرمایه داد     عاشقان را دایم این پیرایه داد

ختم شد بر تو  چو بر خورشید نور     منطق الطیر و مقامات طیور

این مقامات ره حیرانی است     یا مگر دیوان سرگردانی است

از سر دردی در این دیوان در آی     جان سپر ساز و به این ایوان درآی

 

****

درد حاصل کن که درمان  درد توست     در دو عالم داروی تو درد توست

در کتاب من مکن ای مرد راه      از سر شعر و سر کبری نگاه

از سر دردی نگه کن دفترم     تا ز صد یک درد آری باورم

درگذر از زاهدی و سادگی     درد باید  درد کارافتادگی

هر که را دردی است درمانش مباد    هر که درمان خواهد او جانش مباد

هر که زین شسوه سخن بویی نیافت     از طریق عاشقی بویی نیافت

اهل صورت غرق گفتار من اند    اهل معنی مرد اسرار من اند

 





حاصل جمع را بنویسید : به اضافه






*حاصل جمع را بنویسید : به اضافه



تعداد بازدید : ۴۰۰۷
تاریخ نشر : 19 دی 1390

دسته بندی

مطالب

گالری

دانلود

اخبار

فیلم

123
Bootstrap Slider

Copyrightes 2014 By RVKP CO. All Rightes Reserved